وقتی ورای پیرهنت دوست دارم اتیعنی نیاز من به تو از حد گذشته استگاهی
نگاه می کنم به خودم فکر می کنماین سال ها چقدر به من بد گذشته استسخت است گفتن همه ی ناشنیده هاماز سخت پوستی که منم حرف میزنمگاهی دراز می کشم و خیره ام به سقفبا تکه پاره های تنم حرف میزنماین شعر را برای تو که شخص سومیوقتی نوشته ام که از این ایل رد شدمگاهی خدا چه دیر به دادم رسیده استتا او عصای من شود از نیل رد شدموقتی که سرزمین تو یک پیرهن شوداصلن عجیب نیست که با دگمه دلخوشیهر دگمه از تو رو به جهانی ست واشدهاصلن عجیب نیست کنار تو خودکشیگاهی خلاف آب شنا کرده ام ولیماهی خلاف هم بپرد باز ماهی استمجبورم انتخاب کنم:مرگ یا که مرگوقتی میان مردن و مردن دو راهی استگاهی عجیب خسته ام از آکواریومدندان سرخ کوسه مگر ساحلم شودمن سال هاست مُردم و باور نکردنی ستآنکس که دوست داشتم اش قاتلم شودمن سال هاست مرده ام و فکر می کنیمی شد که بیت های مرا امتداد دادتشویق می کنیّ و فقط گریه میکنماین شعر،شعر زندگی ام را به باد دادوقتی نگاه می کنی
عینک بزن که گاه
کبریت های
سوخته هم
سوزش آورندگاهی نگاه می کنم به تو و فکر می کنمیک روز روی دست تو من را می آورنداین شعرها برای تو که شخص سومیاز اتفاق های نباید گذشته استگاهی فقط نگاه کن و فکر کن که دراین سال ها چقدر به من بد گذشته استآنا لمسو و دلیل تویی......
ما را در سایت و دلیل تویی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56 تاريخ: چهارشنبه 3 آبان 1402 ساعت: 8:15